تبليغاتX
آیاخدابرای بنده اش کافی نیست......
آیاخدابرای بنده اش کافی نیست......



یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه… بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!

چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 توسط حقجو |



کم گوی و گزیده گوی چون در’
تا ز اندک تو جهان شود پر....
سلام.هرمطلبی که احساس کردم نیاز دارم که بدونم ویا توی زندگی به دردم میخوره,توی این وبلاگ آوردم.به این امیدکه شاید به دردت بخوره.طبق فرمایش پروردگارعظیم الشان, مومنان ازلغو و بیهوده رویگردان هستند.امیدوارم اونقدراین مطالب پربارباشن که ثانیه ای از عمرتوهدرنداده باشی.یادت باشه که واسه لحظه لحظه ی عمرت باید جواب پس بدی...........

mn.towliat@yahoo.com

RSS 2.0

Design By Parstheme